نویسنده
انسان درعزلت وحشت زائي زندگي مي كند، درحالي كه زنداني جسم
خويش است قدرت آنرا ندارد زبانش را كه پارهاي گوشت است
آنچنان بچرخاند كه كلمات قلبش را بياندارد ، قادر نيست آن قلب را
هم كه تكه اي گوشت هست به كسي نشان دهد ، اين تراژديه انسان
است كه از آغاز تولد تا زماني كبر سنگ گور سر مي نهد تنها زندگي
،مي كند
زنان چرخ توازن زندگي هستند وهر گاه آن توازن در بين نباشد بشر
،به سوي حيوانيت سوق داده ميشود
زنان متجدد كه اداي مردان را در مي آورند فقت رفتار كودكانه مردان
را ياد كرفته اند و پر توقع ، سخت گير ، انتقامجو وشيفته بدن خويش و
درنتيجه متمايل به شهوت راني گشته اند در واقع از هر نظر بدل به
برده اي شده در حالي كه باورش شده آزاديه خويش را بدست آورده









